|
یه غریب آشنا دل و جونمو ربود... |
|
آری حکایت تلخیست پیوند به روحی که ملیونها سال نوری از تو فاصله دارد |
از انسانها غمی به دل نگیر؛
زیرا خود نیزغمگین اند؛
با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند
زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شك دارند؛
پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند.
+ نوشته شده در ساعت توسط الهه |
خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد» خدا لبخندي زد و پاسخ داد:
« زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟»
من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟» خدا جواب داد:
«اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...
و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند»
«اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول
خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند».
«اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي كه نه
در حال و نه در آينده زندگي مي كنند»
«اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند
كه گويي هرگز نزيسته اند».
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت...
سپس من سؤال كردم:
«به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟»
خدا پاسخ داد:
«اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد.
تنها كاري كه مي توانند انجام دهند اين است
كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند»
«اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند».
«اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند».
«اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن
است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند».
«ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد
بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است».
«اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز
نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند».
«اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند».
«اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند».
باافتادگي خطاب به خدا گفتم:« از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم».
و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟» ....
خدا لبخندي زد و گفت: « فقط اينكه بدانند من اينجا هستم« هميشه ».....
+ نوشته شده در ساعت توسط الهه |
عشق جز خود به دیگران نه چیزی می دهد ونه چیزی می فرستد نه مالک است و نه مملوک عشق تنها برای عشق کافی است.
+ نوشته شده در ساعت توسط الهه |
تفریح تو منطق واعداد بگذریم سفید به تن کردی بر بوم پنجره ای کوچک خورشید ماه شد حالا فیلسوف بزرک من از جنس همان بهانه ها حرفی بگو و برو لجاجت کافی است خوب میدنی دلیل این نامهربانی ها منطق واعداد نیست حتی اگر چنان است که تو گویی جایی در خواب هایی شنیده ام اعداد هم عاشق می شوند یک های عاشق هنگام جمع هم دو میشوند.
+ نوشته شده در ساعت توسط الهه |
پشت سر هر آنچه که دوستش می داری
قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم
و تو برای این که معشوقت را از دست ندهی
بهتر است بالاتر را نگاه نکنی
زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد
و او آنقدر بزرگ است
که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند
پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است
اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی
اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح
خدا چندان کاری به کارَت ندارد
اجازه می دهد که عاشقی کنی
تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی . . .
اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی
خدا با تو سختگیرتر می شود
هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر
و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر
بیشتر باید از خدا بترسی
زیرا خدا از عشق های پاک و عمیق و ناب و زیبا نمی گذرد
مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند
پشت سر هرمعشوقی ، خدا ایستاده است
و هر گامی که تو در عشق برمی داری
خدا هم گامی در غیرت برمی دارد
تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر
و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است
و وصل چه ممکن و عشق چه آسان
خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد
و معشوقت را درهم می کوبد
معشوقت ، هر کس که باشد
و هر جا که باشد و هر قدر که باشد
خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او ، چیزی فاصله بیندازد
معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی
و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است
ناامیدی ازاینجا و آنجا
ناامیدی از این کس و آن کس
ناامیدی از این چیز و آن چیز
تو ناامید می شوی و گمان می کنی
که عشق بیهوده ترین کارهاست
و برآنی که شکست خورده ای
و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق
و آن همه عشق را تلف کرده ای
اما خوب که نگاه کنی
می بینی حتی قطره ای از عشقت
حتی قطره ای هم هدر نرفته است
خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته
و به حساب خود گذاشته است
خدا به تو می گوید:
مگر نمی دانستی
که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟
تو برای من بود که این همه راه آمده ای
و برای من بود که این همه رنج برده ای
و برای من بود که اینهمه عشق ورزیده ای
پس به پاس این ؛
و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم.
و این ثروتی است که هیچ کس ندارد
تا به تو ارزانی اش کند
فردا اما تو باز عاشق می شوی
تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر
تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر
راستی :
اما چه زیباست
و چه باشکوه و چه شورانگیز
که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است !
+ نوشته شده در ساعت توسط الهه |
باید دچار بود دچار یعنی چه؟ دچار یعنی عاشق همیشه فاصله ای هست دچار باید بود وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد و عشق صدای فاصله هاست صدای فاصله هایی که غرق ابهامند نه صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند و با شنیدن صدای یک هیچ می شوند کدر همیشه عاشق تنهاست و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز هوای حرف تو آدم را عبور می دهد ازکوچه های حکایت و در عروق چنین لحن چه خون تازه ی محزونی است!!!
+ نوشته شده در ساعت توسط الهه |
دیواریست و ترسی
دیواری در ذهن و ترسی در دل
دیواری به بلندی دیوارها
وترس یگانه دلیل است برای قرار دیوارها
که ان سو روشنایی باشد به عمق تاریک ترین چاه ها
وسکوتی باشد به بلندی گوشخراش ترین فریاد ها
می ترسم و می دانم ترس یگانه دلیل است برای عظمت دیوارها
+ نوشته شده در ساعت توسط الهه |
باور کن فقط یاد تو ست که دل سردم را گرم می کند و قلم خشکم را تر. تو یی که نشناختیم یا نخواستی شاید! و شرم این داستان تلخ مرا، گاهی عجیب، دل سرد می کند.
+ نوشته شده در ساعت توسط الهه |
تنم را تبر بزن ،من سروم!
من تبر زدنهایت را دوست دارم. هر تبر مرا بیشتر به رهایی نزدیک می کند ،مرا به احترام تمام سرو هایی که پایشان بند است.تبر بزن، بیشتر تبر بزن !من می خواهم به ابدیت برسم جایی که سرو ها پرواز می کنند و پایشان بند جایی نیست.....
+ نوشته شده در ساعت توسط الهه |
چقدر بزرگ شدی
لوبیای کوچک سحرآمیز
بزرگ ....آری
آما نه آنقدر
که سرت از شانه های آسمان در گذرد
و سینه ات
از بلوط های پیر دامنه های زاگرس
ستبرتر باشد.
بیاد داشته باش
لوبیای سحر آمیز
نه جادوی ریشه هایت سبزینه ی زمین را افسون خواهد کرد
ونه گردن فرازی ساحرانه ات
آبی آسمان را مسحور خویش می سازد.
هیزم شکنان در راهند
در دستشان تبرهایی فولادین
وبر زبانشان سرودهایی باستانی
ورد شان باطل السحر توست
بیاد داشته باش
لوبیای سحرآمیز!
+ نوشته شده در ساعت توسط الهه |
خدايا كفر نمى گويم
پشيمانم
چه ميخواهى تو از جانم
مرا بى آنكه خود خواهم اسيرِ زندگى كردى
خداوندا تو مسئولی
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی میکشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است
+ نوشته شده در ساعت توسط الهه |
حرف ها دارم
با تو اي مرغي كه مي خواني نهان از چشم
و زمان را با صدايت مي گشايي !
چه ترا دردي است
كز نهان خلوت خود مي زني آوا
و نشاط زندگي را از كف من مي ربايي؟
در كجا هستي نهان اي مرغ !
زير تور سبزه هاي تر
يا درون شاخه هاي شوق ؟
مي پري از روي چشم سبز يك مرداب
يا كه مي شويي كنار چشمه ادارك بال و پر ؟
هر كجا هستي ، بگو با من .
روي جاده نقش پايي نيست از دشمن.
آفتابي شو!
رعد ديگر پا نمي كوبد به بام ابر.
مار برق از لانه اش بيرون نمي آيد.
و نمي غلتد دگر زنجير طوفان بر تن صحرا.
روز خاموش است، آرام است.
از چه ديگر مي كني پروا؟
+ نوشته شده در ساعت توسط الهه |
صبح است.
گنجشك محض
مي خواند.
پاييز، روي وحدت ديوار
اوراق مي شود.
رفتار آفتاب مفرح حجم فساد را
از خواب مي پراند:
يك سيب
در فرصت مشبك زنبيل
مي پوسد.
حسي شبيه غربت اشيا
از روي پلك مي گذرد.
بين درخت و ثانيه سبز
تكرار لاجورد
با حسرت كلام مي آميزد.
اما
اي حرمت سپيدي كاغذ !
نبض حروف ما
در غيبت مركب مشاق مي زند.
در ذهن حال ، جاذبه شكل
از دست مي رود.
بايد كتاب را بست.
بايد بلند شد
در امتداد وقت قدم زد،
گل را نگاه كرد، ابهام را شنيد.
بايد دويدن تا ته بودن.
بايد به بوي خاك فنا رفت.
بايد به ملتقاي درخت و خدا رسيد.
بايد نشست
نزديك انبساط
جايي ميان بيخودي و كشف.
+ نوشته شده در ساعت توسط الهه |
يک نفر اين جا هست
که سوالي دارد؟؟
چه کسي پاسخ گوست؟
چه کسيهست که روشنکند
اينذهنمرا
و بگويد که چرا؟
کوله پشتي هامان
پر از حرف قشنگ
حرف ها رنگ به رنگ
و دريغا که به هنگام عمل
مشت هامان خالي است
از همين روست که هنگام شعار
هرچه مشت است گره خورده
و بسته ست
چشم ها هم خسته ست
چه کسي پاسخ گوست؟
ما چه کرديم به جز چند شعار
و شب شعر؟
خوردن کيک و سن ايچ
يک تجمع سر پيچ
و تحصن و همايش
و آخر هم هيچ....
چشم باز کن تو و ببين !
دور فکر من و تو
حلقه هاي کپک است
دست هامان همگي
بي نمک است .
همتي بايد کرد
تا که آدم بشويم
دست برداريم ز شعر و زشعار
ز قيافه ز اِفه
همتي بايد کرد
مطمئنباش که حلميشود اين معضلعدل
اگر آدم بشويم
مطمئن باش که آن پيرزن کور و فقير
آن پسر بچه ي تنها و يتيم
فقر را مي فهمند
عدل را مي دانند
قصه ي ما را هم
از همين روست به ما مي خندند
من و تو آمده ايم
تا که انسان بشويم
تا که بگشاييم بند ها از پي هم
عدل يعني ز تعلق ز منيت
همگي وا بشويم
عدل يعني پر پرواز پرستو بشويم
عدل يعني من و تو ما بشويم
عدل يعني که نقاب از رخ خود
بر بکشيم
عدل يعني که بخواهيم که
آدم بشويم
+ نوشته شده در ساعت توسط الهه |
گیرم بازم بیایی
از عاشقی بخونی
گیرم تا دنیا دنیاست
بخوای پیشم بمونی
روز غمم نبودی
خوشیت با دیگرون بود
منو به چی فروختی
کی از ما بهترون بود
میای بیا غریبه
حیف دیگه خیلی دیره
حالا که خاطراتت یکی یکی میمیره
کی گفته بود که تنهام
وقتی تو رو ندارم
بازم می گم بدونی
منم خدایی دارم.....
+ نوشته شده در ساعت توسط الهه |
مترسک را در شالی کاشتید
سپس بعد از برداشت محصول دور او جمع شدید
و در حالی که کلاغ ها هنوز روی شانه هایش او را با منقار میزدند با خوشحالی و ولوله کنان او را در آتش سوزاندید.
مترسک به کشتزار شما امنیت بخشید و با سوخته شدن شادی آتش بازی را به شما هدیه داد.
ولی شما همه این کارها را کردید چونکه مترسک حرف نمی زد...
مترسک عاشق شما بود...
+ نوشته شده در ساعت توسط الهه |
من قوانین را شکسته ام
من پایم را از حد ظهور فراتر گذاشته ام
و من حس و حال دزدی را دارم که از مغازه توجه دزدیده است
بی آنکه بدانم مجازات جلب توجه
چیزی فراتر از مرگ نیست و
بهای چندانی ندارد
...
انگار همین دیروز بود
و یا شاید کم تر
که گمان بردم می توانم
گوی زندگی را با مشقت یا آسان به چرخش در آورم
خوش خیال بودم که می پنداشتم :
"هر حادثه حکایت جدیدی خواهد بود
و هر ثانیه ، مشتاقانه عمرش را به ثانیه های بعد از این خواهد داد"
من از تمام سرگشتگی های یک طوطی که آرام می نماید و تخمه اش را تخریب می کند ،
بی خبر بودم
و از حالات افراد صاحب نظر نگران نمی شدم.
من از گذشته ی دوری صحبت نمی کنم ، امّا
احساسی که به انباری تارعنکبوت بسته ی رفیقم سپرده ام ،
از آن چیزهایی نیست که با فراموشی توجیه می شوند...
این احساس ، همیشه چیزهای بیشتری لازم داشته است
و من در اوج بی کلّگی همیشه ترسوی بی چیزی بوده ام
...
من قوانین را شکسته ام
و با "تظاهر" ،
تیک زده ام
من به ادّعا روی خوش نشان داده ام
و بهتر از هر مدّعی گناهی را که مرتکب شده ام ، می دانم
در غفلت از آراستگی طبیعت دیرینه ام ،
وحشی گری دلربای همیشگی اش ،
و صداقت گلبرگ های یک گل که حسابی جان می دهد برای پرپر شدن و فال گرفتن
،
دارم با گم نکردن خودم مبارزه می کنم
و کشیش سالخورده ای این اطراف نیست
تا به اعترافی مهمان شود...
یا دل تمیزی نیست تا ازش بپرسم :
تکلیف من و شاخه های بید مجنون چه می شود ؟!
عقل کودکانه ام چه کاری دست احساسات هیتلری ام خواهد داد ؟!
این جا حتی اسب آرامم نیست
تا به ظرافت تقلید از یک تراژدی ،
برایش های های خالصانه گریه کنم
و او هاج و واج ، خالصانه نگاهم کند...
آخر این جا جایی است
که انسانها گرد و خاکشان را
ـ با رشوه ای به باد ـ
در آن خالی می کنند
و کشت کلاهک و کینه از همه جا بیشتر رونق دارد.
این جا جایی است که با گذر زمان بلیط بازگشتت باطل نمی شود
و از این رو هیچ کس جایی نمی رود
هیچ کس سفر نمی کند...
این جا قوانینش دست دوم و شکسته اند
و روزی که همچون من
خجولانه ، قوانین را بشکنی
شکست خواهی خورد
و این جایی خواهی شد .
من قوانین را شکسته ام
لیکن
از ملحق شدن به قانون شکسته ها می ترسم
و هنوز کشتن پشه ها برایم جرم محسوب می شود
...
من فقط در به در دنبال کسی ام
تا اعترافاتم را به دستش بدهم
و زیرکانه فریاد بزنم : "یادم تو را فراموش!"
+ نوشته شده در ساعت توسط الهه |
من پشت تلویزیون خانه ی خدا بار آمده ام
آن جایی که کائنات خاطراتشان را مرور می کردند
و جبرئیل گاهگداری آب پرتقال می آورد...
شب تولّد من طوفانی به راه انداختند.
فرشته لعبتی ،
درگیر بین مرز حقیقت و خرافات ،
بهشت و جهنم ،
نیکی و گناه ،
در تاریخ فوت می کرد
و خاطرات کائنات پیر را بادی از جنس معشوق من می برد
...
من خود به خود بار نیامده ام
امّا بعد از طوفان ،
اکسیژن خیلی گران شد
مرده ها جیغ زدند
و هوا را عجیب سنگین تر تلقی کردند
...
بعد از آن باد های مشرق به مریخ
و خاک های تبعیدی
بزرگم کردند.
و حادثه ها
اسباب بازی های کودکیم شدند
...
بعد از آن ،
در سوراخ موش مقدّسی در خانه ی خدا پناه گرفتم
و غذایم را از گناهانی که فرشته های سمت چپ می آوردند ،
دزدیدم
- و آن غذا ها طعمی نداشتند -
...
من در شوخی چیزهای بزرگ
و مهمانی شخصی ارواح بار آمده ام
هم بازی ام "مرد تنهایی" بود
که با عقل تنبیهم می کرد
و دایه ام وجدان بود ،
که از آیینه مرا شل می خواست
و مرا هر روز، در ساعت های دراز ، بو می کرد
مبادا بوی واقعیت بدهم.
من پشت نیاز های زمان بار آمده ام
و تنم را به بهای سخنی خریده ام
تا که هر ماه بهای بدنم را با "او"
قسطی بدهم
و سر زندگیم قول دهم که تا آخر هر کوچه تنم را ببرم
مبادا عقده ای و خاک بر سر ،
از دنیا برود
من واژه ی "من" را از محیط سوغاتی گرفته ام
و در ایران بزرگ شده ام
تا بدانم ، به اندازه ی همه ی سال های دراز ،
ادعاها دارم
من بر اثر خواهش و تقدیر ، بهم پیوستم
و به جرم عشق ، تولد یافتم
من زیر نظر هوریان
پشت پنجره ای رو به شب ،
در آشتی با دراکولا ها ، رشد کردم
...
و شکستنهای ناهنجار، بسیار کشیده ام
و حالم را هم بسیار گرفته اند
امّا
هرگز درنیافته ام که چرا :
آدم ها کور شدند و طفل تنها را دم حجله ی عروس و داماد ندیدند
یا ندیده گرفتند
فرقی نمی کند
...
من در انگیزه ی پرسش هایی بار آمده ام
که به پاسخ هاشان
چندان مشتاق یا نگران نیستم...
من فقط می دانم ،
پشت پشتی مخصوص خدا ،
مشق های بی دروغ نوشته ام
اما با صدای تلخی، همه را به دروغ دوره کرده ام
+ نوشته شده در ساعت توسط الهه |
نمی دانم از کی آغاز گرفته است
امّا
من دچار نسیانی شده ام ...
حالم خیلی خوب است ،
امّا
خاطرات تک تک شما را ، به یاد می آورم
من
شده ام حامل روزگار دور
من
صمیمانه به حافظه می گویم : " دروغ "
و صدایم امشب
چه عجیب گرفته است...
قدر فهمیدن را می فهمم !
من
عبور از قلم سوخته را می شنوم
من
طلسم خواب اسب های سیاه را بلدم
لیکن
من
به خوابیدن یک پنجره می اندیشم
که نگاه انتظار را
نمی آرد تاب
و شما هیچ کدام
پنجره نبوده اید
که بدانید چه دردی دارد
گذر حادثه را تماشا کردن
و فقط
و فقط
تماشا کردن...
سرد و بی روح
به حاشا کردن ،
رو نیانداخته ای
دوست من...
و من امروز تمام واه های گوشم را پرداخت کرده ام
می ترسم چون
از فردا
دیگر گوشم بدهکار کسی نیست....
+ نوشته شده در ساعت توسط الهه |
معبد خداوند فقط به روی دلی شاد و آواز خوان و رقصان باز است . دل گرفته را به این معبد راهی نیست ، پس ، از اندوه اجتناب کن. دل خود را از همه رنگ ها سرشار کن درخشان و رنگارنگ مثل یک طاووس- و برای این { دلشادی و آواز و رقص } به دنبال دلیلی نباش . کسی که برای شادی دلیلی می جوید ، شاد نخواهد بود . {چون شاخ تر به رقص آ } و نغمه ساز کن- نه برای دیگران ، نه به خاطر چیزی ، برقص ، فقط به خاطر رقص ؛ بخوان ، فقط برای آواز ؛ آن گاه سرتا پای زندگی ات ملکوتی می شود ، و فقط در این حالت است که همه چیز رنگ نیایش به خود می گیرد . این گونه زیستن ، آزاد بودن است
+ نوشته شده در ساعت توسط الهه |
باز این دل سرگشته ی من
یاد آن قصه ی شیرین افتاد:
بیستون بود و تمنای دو دوست
آزمون بود و تماشای دو عشق
در زمانیکه چو کبک خنده میزد « شیرین »
نتوان گفت به جانبازی فرهاد افسوس!
نتوان کرد ز بی دردی شیرین فریاد!
کار شیرین به جهان شور برانگیختن است!
عشق در جان کسی ریختن است!
کار فرهاد، برآوردن دل دوست
خواه با شاه در افتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه درآویختن است!
رمز شیرینی این قصه کجاست؟؟
که نه تنها شیرین، بی نهایت زیباست
بلکه لیلیه قصه ی ماست !
آنکه آموخت به ما...
درس محبت می خواست
جان چراغان کنی از عشق کسی
به امیدش ببری رنج بسی
تب و تابی بُوَدت هر نفسی
به وصالی برسی یا نرسی!
سینه بی عشق مباد!
+ نوشته شده در ساعت توسط الهه |
داستانی بلندم، دنباله دار...
که عشق در آن شبیه افسانه ایست.
زیر درخت نشسته ام،
آرزوهایم بالای درخت، سیب می خورند.
و من انتظار را با انگشت هایم می شمارم.
قصه ام چه جالب می شود،
اگر انگشت هایم تمام شوند...
+ نوشته شده در ساعت توسط الهه |
ديشب در عمق تنهاييم، در سکوت پايان نا پذير اتاقم،
دلم براي خودم سوخت و خاکستر شد.
براي دلي که هيچ ظلمي نکرد و هيچ جفايي نکرد و هيچ کس را نيازارد وهیچ عزیزی رو تنها نگذاشت
اما خود ظلم و جفا ديد و شکست و خرد شد و تنها ماند...
براي دلي که مي دانست نبايد دل ببندد اما بست!
+ نوشته شده در ساعت توسط الهه |
حس دیدن من و اشاره کن
بذار آفتاب غزل تازه بشه
بذار از طلوع خنده های تو
فاصله یه جوری اندازه بشه
خط بکش رو دفتر نقاشی هام
عکس چشمات و به من هدیه بده
می دونم نقاش چیره دست تو
رسم خط کشیدن و خوب بلده
با تو تازه می شم ای طلوع من
ای تو جاری شده ی برکه ی نور
ناجی ستاره های گمشده
خاتم فاصله های بی عبور...
+ نوشته شده در ساعت توسط الهه |
نازلی ! بهار خنده زد و ارغوان شکفت.. در خانه زیر پنجره گل داد یاس پیر.. دست از گمان بدار !
با مرگ نحس پنجه میفکن ! " بودن به از نبود شدن خاصه در بهار! "
نازلی سخن نگفت.. سرفراز
دندان خشم بر جگر خسته بست ورفت...
نازلی سخن نگفت،
چو خورشید
از تیرگی برآمد ودر خون نشست ورفت
نازلی سخن نگفت....
نازلی ستاره بود: یک دم در این ظلام درخشید وجست ورفت.
نازلی سخن نگفت...
نازلی بنفشه بود
گل داد ومژده داد: " زمستان شکست " رفت.
+ نوشته شده در ساعت توسط الهه |
در این زمانه بی های و هوی لال پرست
خوشا به حال کلاغهای قیل و قال پرست
چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را
برای این همه ناباوره خیال پرست
به شب نشینیه خرچنگهای مردابی
چگونه رقص کند ماهیه زلال پرست
رسیده ها چه غریب نچیده میوفتند
به پای هرز علفهای باغه کال پرست
رسیدم به کمالی که جز در حق نیست
کمال را داد برای منه کمال پرست
هنوزم زنده ام و زنده بودنم خاریست
به تنگ چشمیه نامردمه زوال پرست
+ نوشته شده در ساعت توسط الهه |
عشق من ناز نکن بضغم پايون مي گيره
يه روزي دست زمونه تو رو از من مي گيره
وقت تنها با تو بودن واسه من زندگيه
تو رو ديدن تو رو خواستنو کي از من مي گيره!
عشق من قلب اين عاشق با تو آروم مي گيره
همه ناله هاي من از اون نگاه دوريه
تو رو ديدم تو رو خواستم تو رو هر جامي بينم
بي تو و عشق تو من هميشه تنها مي مونم
عشق من عاشقتم تکرار هر شبانمه
همه حرفام به خدا از عشق و از صداقته
با تو بودن توي دنيا واسه من نهايته
عشق من بي کسي و شب با تو پايون مي گيره
همه رگهام از حرارت نگات جون مي گيره
تو گمون کردي بري خاطره هاتم ميميره
روزاي رفته برام رنگ سياهي مي گيره
اگه صد بار توي پاييز دوباره ببينمت
نمي تونم تو رو من هميشه از ياد ببرم
من همون عاشقتم تا که هوام بارونيه
همه ناله هاي من از اون نگاه دوريه
+ نوشته شده در ساعت توسط الهه |
اي گل تازه
که بويي ز وفا نيست تو را
خبر از سرزنش خار جفا نيست تو را
ما اسير تو و اصلا غم ما نيست تو را
با اسير غم خود رحم چرا نيست تو را
جان من سنگ دلي
دل به تو دادن غلط است
رفتن و راست زکوي تو ستادن غلط است
تو نه اني که غم عاشق زارت باشم
ديگري جز تو مرا اين همه آذار نکرد
آنچه کردي تو به من هيچ ستمکار نکرد
بشنو پند و مکن قصد دل آزرده خويش
ورنه بسيار پشيمان شوي از کرده خويش...
+ نوشته شده در ساعت توسط الهه |
دل من سياهه ولي آبي رو خيلي دوست دارم
شباي روشن و مهتابي رو خيلي دوست دارم
با هواي تو توي کوچه هاي دلواپسي
غروب مبهم پاييزي رو خيلي دوست دارم
با خيال تو اگه باشه خيالي ندارم
شب تا صبح خلوت و بيداريو خيلي دوست دارم
مي دونم يه روز مياي ميبيني بي قرارتم
انتظار تو و اون روز بهاري رو دوست دارم
دوست دارم طناب ماه رو بگيرم بالا برم
آسمون شباي مهتابي رو خيلي دوست دارم
+ نوشته شده در ساعت توسط الهه |
زبان؛
انسان را کلمه ای ساخت،
مدفون
میان کتابهایش
و انسانیت راافسانه ای
بر واقعیت حیوانیتهایش
و زیستن را نشانه ای
برای خدمت به خدایانش
و ابدیت را جاودانه ای
بر حقیقت حقارتهایش
وزبان
شیطان را بهانه ای ساخت
در برابر شرارتهایش
آزادی را بیگانه ای
در مرز زنجیرهایش
مرگ را ترانه ای
و هر شهید را ستاره ای ساخت
در آسمان جنایتهایش
نفرین
بر این زبان
که هویت آدمی را
به واژه ای مجهول بدل ساخت
در تمامی دروغهایش
+ نوشته شده در ساعت توسط الهه |
| ||||||